تبليغاتX
98991

آدمي كه دو تا فوق‌ليسانس تو آمريكا گرفته، 5 سال توي بانك جهاني كار كرده و بالاخره وقتي دانشجوي دكتراي اقتصاد دانشگاه شيكاگو بوده همه چيز را ول كرده و برگشته ايران. نوشته‌ مجيد را توصيه مي‌كنم به همه كساني كه مثل من دنبال دليل براي موندن در ايران مي‌گردند:

آره با یک گل بهار نمیاد. ولی من می خوام همون یک گل خودم را بپرورونم. درسته با یک گل بهار نمیاد ولی بودن گل، امید بهار را زنده نگه می داره. این سرزمین پر آدم های خوبه که اگه ببینند می شه یک گل پروروند، اوناهم گل خودشون رو میپرورونند.
اونوقت یهو چشات را باز میکنی میبینی زمستونم بهاره. ممکنه این بهار به عمر من نرسه. ولی جنگیدن براش لذت بخشه.
نوروز از راه رسیده و جنب و جوش و شادی در سطح شهر موج میزنه. فقط در سطح شهر! ته دل آدما اما، اگر شادی هست، بی مهابا و بی دغدغه نیست، اونطور که شادی باید باشه.نوروزه ولی به سال نو که نگاه می کنی روزهای سختی را در انتظار می بینی.روزهای سخت سخت.من 5 ساله که کارم رو تو بانک جهانی (واشنگتن) ول کردم و اومدم ایران. ازاین پنج سال 153 روزش رو تو بند 209 تو اوین بودم. از اون 153 روز نزدیک به 50 روزش رو تو انفرادی. بعضی از بهترین آدمهای این سرزمین رو اونجا ملاقات کردم و دلم میشکنه که بگم بعضی هاشون هنوزم آزاد نیستند.حالا که شرایط کشور داره سخت تر و سخت تر می شه، حالا که دیگه نگرانی فقط از در بند بودن نیست و صحبت از جنگ و قحطی و مردنه خیلی ها از من میپرسن که نمیخوای برگردی؟ وقتی بهشون می گم فعلاً نه از این همه بد سلیقگی و مرده دلی حالشون بهم می خوره. اونا می خوان برن.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 23:46  توسط مهدی سیلابی  | 

 

 
در شماره 9 مجله هفتگي توفيق درسال 1350 آقاي دکتر عباس توفيق مطلبي درباره دروغ در بخش ته مقاله نوشته بود که عينا در زير نقل مي شود
................
 
دروغ هم مثل خيلي ديگر از احتياجات روزمره اجتماع ما انواع و اقسام دارد
 
نوع اول دروغ اين است که: من دروغ مي گويم. من مي دانم که دروغ
مي گويم. ولي شما نمي دانيد که من دروغ مي گويم
 
اين يک دروغ طبيعي است که در همه ی کشورها هم همينطور است
 
نوع دوم دروغ اين است که: من دروغ مي گويم.من مي دانم که دروغ مي گويم. شما هم مي دانيد که من دروغ مي گويم
 
اين دروغ هم باز قابل هضم است
 
نوع سوم دروغ اين است که: من دروغ مي گويم. من مي دانم که دروغ مي گويم. شما هم مي دانيد که من دروغ مي گويم. من هم مي دانم که شما هم مي دانيد که من دروغ ميگويم !!!
 
اين احمقانه ترين نوع دروغ است. دروغي که همه مي دانند و کسي را فريب نمي دهد و فقط گوينده را مفتضح مي کند و مردم را عصباني ولي ازاين نوع دروغ مفتضحانه تر و احمقانه تر هم وجود دارد
 
 نوع چهارم دروغ اين است که: من دروغ مي گويم. من مي دانم که دروغ مي گويم. شما هم مي دانيد که من دروغ مي گويم. من هم مي دانم که شما مي دانيد که من دروغ مي گويم. شما هم مي دانيد که من هم مي دانم که شما هم مي دانيد که من دروغ مي گويم !!!!
 
امروزه درکشور ما در اغلب زمينه ها اين نوع دروغ رايج شده و هر که را در اين رشته از دروغ بيشتر دست داشته باشد استادتر و سياستمدارتر مي شناسند

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 13:39  توسط مهدی سیلابی  | 


سالها پیش، در کافه ای در مونیخ، به دختری که روبرویم بود گفتم ایرانیم، با لحنی حاکی از شوخی پرسید: بمب های خودت رو کجا قایم کردی؟ طی سالهای بعد، به اندازه کافی از این قضاوتهای شوخی و جدی شنیدم که شنیدن آنها دیگر مرا به اندازه نخستین روز شگفت زده نکند.
دوست آمریکایی سیاه پوستم که هم اکنون در آستانه شصت سالگی است، تعریف میکرد که جوانی خود را در دهه هفتاد، زمانی گذراند که نگرش به سیاه پوستان بسیار سخت گیرانه بود. او زمانی که شبها از کنار هایدپارک در شیکاگو عبور میکرد، دختران و پسرانی را میدید که با دیدن او دست یکدیگر را محکمتر میگیرند، سکوت میکنند، خیره به روبرو از کنار او عبور میکنند و حتی اگر بتوانند مسیر حرکت خود را به سمت دیگر خیابان تغییر میدهند.
در کشور خودمان نیز، شمالی ها، آذری ها، یزدی ها، اصفهانی ها، جنوبی ها و ... هر یک قربانی تصویری هستند که از آنها و از مردم شهرشان ساخته شده و بر همین اساس مورد قضاوت قرار میگیرند.
این پدیده ای است که در روانشناسی استریوتایپ نامیده میشود. قضاوت بر روی انسانها بر اساس گروه یا جامعه ای که به آن تعلق دارند. زنان به جرم زن بودن و مردان به دلیل مرد بودن، قربانی چنین قضاوتهایی هستند.
آیا خطای استریوتایپ صرفاً یک خطای ذهنی بی دلیل است؟ واقعیت این است که چنین نیست. نیاکان ما در طول تکامل خویش در اثر توانایی تعمیم در تنازع برای بقا زنده مانده اند. آنها آموختند که از تمام جانوران خزنده بگریزند. از حیواناتی که دندان خویش را نشان میدهند فرار کنند و خود نیز چون آنان، برای تهدید دیگران دندانهای خود را نشان دهند. در جنگهای مذهبی، مسلمان بودن یا مسیحی بودن برای دشمن بودن کافی بود.
زندگی جمعی و به تعبیر جامعه شناسان Collectivistic زمینه را برای قضاوت جمعی فراهم میکرد. مردم فلان شهر خسیس بودند. مردم شهر دیگر ساده لوح. مردم شهر دیگر مذهبی و ...
اما زندگی جمعی رو به زوال است. زندگی فردی به خانه ها و خانواده ها رو آورده است. جوانانی که نه با پدر و مادر خود، بلکه با صفحه LCD موبایل خود زندگی میکنند. دختران و پسرانی که نخستین تجربیات  خود را نه با همسایه و خویشاوند خود که با مرد و زنی از دیاری دیگر در فضای مجازی آغاز میکنند.
و رسانه های ملی که دیگر ملت ها به دقت همیشه به آنها گوش نمیدهند و قدرت فرهنگ سازی آنها رو به کاهش است.
این چنین است که قدرت قضاوت جمعی - که شاید زمانی ابزاری قدرتمند بود - هر روز بیشتر از پیش کاهش می یابد و استریوتایپ که زمانی ابزاری برای زندگی بود، به عنوان شاخصی برای سنجش عقب ماندگی ذهنی و فرهنگی شمرده میشود.
چقدر در زندگی خود از استریوتایپها استفاده میکنید؟ زن، مرد، ترک، عرب، رشتی، قزوینی، متولد ماه مهر، متولد ماه اردیبهشت، کوتاه قد، چاق، اروپایی، شرقی، غربی، خارجی، ایرانی و ...
بیایید کمی بیشتر فکر کنیم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 22:5  توسط مهدی سیلابی  | 

 

گروهی از دانشمندان 5 میمون را در قفسی قرار دادند. در وسط قفس یک نردبان و بالای نردبان موز گذاشتند. هر زمانی که میمونی بالای نردبان می‌رفت دانشمندان بر روی سایر میمون‌ها آب سرد می‌پاشیدند. پس از مدتی، هر وقت که میمونی بالای نردبان می‌رفت سایرین او را کتک می‌زدند. پس از مدتی دیگر هیچ میمونی علی‌رغم وسوسه‌ای که داشت جرات بالا رفتن از نردبان را به خود نمی‌داد. دانشمندان تصمیم گرفتند که یکی از میمون‌ها را جایگزین کنند. اولین کاری که این میمون جدید انجام داد این بود که بالای نردبان برود که بلافاصله توسط سایرین مورد ضرب و شتم قرار گرفت. پس از چندبار کتک خوردن میمون جدید با این که نمی‌دانست چرا؟ اما یاد گرفت که بالای نردبان نرود. میمون دومی جایگزین گردید و همان اتفاق تکرار شد. سومین میمون هم جایگزین شد و دوباره همان اتفاق (کتک خوردن) تکرار گردید. به همین ترتیب چهارمین و پنجمین میمون نیز عوض شدند. آن چیزی که باقی مانده بود گروهی متشکل از 5 میمون جدید بود که با اینکه هیچ‌گاه آب سردی بر روی آن‌ها پاشیده نشده بود، میمونی که بالای نردبان می‌رفت را کتک می‌زدند. اگر امکان داشت که از میمون‌ها بپرسند که چرا میمونی که بالای نردبان می‌رود را کتک می‌زنند شرط خواهیم بست که جواب آن‌ها این خواهد بود : " من نمی‌دانم، این اتفاقی‌ است که اطرافمان می‌ افتد! " این جواب به نظر شما آشنا نمی‌آید ؟ ! چرا در جامعه امروزي ما گاهی اوقات کارهایی را که دیگران انجام می‌دهند کورکورانه ادامه داده و پیروی می کنیم و غافلیم از اینکه دلیل انجام آن کار را عاقلانه و با استدلال صحیح پی گیری کنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 13:22  توسط مهدی سیلابی  | 

 

هیچ کس نمی خواهد بمیرد. حتی افرادی که می خواهند به بهشت بروند حاضر نیستند به خاطر آن بمیرند. و همچنین مرگ مقصدی است که همه ی ما در آن شریک هستیم. هیچکس تا به امروز از آن فرار نکرده است. و باید هم چنین باشد. چرا که مرگ بهترین ابتکار زندگی است. او مامور تغییر آن است. او افراد قدیمی را از صحنه پاک می کند تا راهی برای افراد جدید باز شود. در حال حاضر فرد جدید شما هستید٬ البته نه خیلی دور از زمان حال٬ شما به آن فرد قدیمی تبدیل شده و می بایست که از صحنه پاک شوید. متاسفم که انقدر دراماتیک صحبت کردم. اما این یک واقعیت است.
زمان شما محدود است٬ پس سعی نکنید زندگی فرد دیگری را انجام دهید. به دام عقاید متعصبانه نیافتید – چرا که زندگی کردن با نتایج عقاید دیگران است. نگذارید صدای ناهنجار نظرات دیگران صدای شما را از بین ببرد. و مهم تر از هر چیز دیگری٬ شجاعت آن را داشته باشید که دنبال آن چیزی که قلب و بینش تان می گوید بروید. آنها یک جورایی همیشه می دانند که شما به دنبال چه چیزی هستید. همه ی چیزهای دیگر در درجه دوم قرار دارند.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 16:50  توسط مهدی سیلابی  | 

 

در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند. خارپشتها وخامت اوضاع را دریافتند و دورهم جمع شدند که گرمتر شوند و بدین ترتیب همدیگررا حفظ کنند. ولی خارهایشان یکدیگر را زخمی می کرد. مخصوصا  وقتی که نزدیکتر بودند. بخاطر همین مطلب تصمیم گرفتند ازکنارهم دور شوند و بهمین دلیل از سرما یخ زده و می مردند. ازاینرو مجبور بودند یا خارهای دوستان را تحمل کنند و یانسلشان از روی زمین  بر کنده شود. و این چنین آموختند که باز گردند و گرد هم آیند و با زخم های کوچکی که همزیستی با دوستان بوجود می آورد زندگی کنند. 
 
آموختند که گرمای وجود دوست مهم تراست و این چنین توانستند زنده بمانند.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 23:4  توسط مهدی سیلابی  | 

 

در مقدمه کتاب ضیافت افلاطون که در زمان رییس جمهوری خاتمی به چاپ رسیده بود متنی وجود داشت که در چاپهای بعدی از روی این کتاب حذف شد. پاراگرافی از این مقدمه را در اینجا قرار می دهم:

" در جوامع استبدادی همیشه زن و مرد از هم جدا می شوند تا مرد ها و زن ها چیزی که بینشان جریان داشته باشد، شهوت بیمار گونه ناشی از توهم شناخت از هم باشد، تا هیچ زنی و مردی زیبایی و زشتی واقعی را نتواند تشخیص بدهد و زن ها و مرد ها در انتخاب هم به اندازه شهوت برانگیز بودن توجه داشته باشند و بس ، نه چیز دیگری ..چرا؟؟ چون اگر در جامعه روابط زن و مرد آزاد باشد آن دیوار شهوت فرو می ریزد و زن ها و مرد ها زیبایی و زشتی واقعی را تشخیص می دهند و خانواده هایی که تشکیل می دهند بر دوست داشتن  انسانی بنا می کنند و فرزندان سالم تربیت می کنند که تاب استبداد را ندارد و به عبارتی استبداد با وجود آنها بیگانه است، چرا که آزاد پرورش می یابند "

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 17:6  توسط مهدی سیلابی  | 

 

چند سال پیش در جریان بازی های پاراالمپیک (المپیک معلولین) در شهر سیاتل آمریکا 9 نفر از شرکت کنندگان دوی 100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این 9 نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم.

آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها هرگز قادر به سریع دویدن نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پاراالمپیک شود ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد. این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد.
 
 هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند، آنها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند. یکی از آنها که مبتلا به سندروم داون (عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت : این دردت رو تسکین میده. سپس هر 9 نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند. در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقیقه برای آنها کف زدند.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 11:9  توسط مهدی سیلابی  | 

 

زیرآب ، در خانه های قدیمی تا کمتر از صد سال پیش که لوله کشی آب تصفیه شده نبود معنی داشت . زیرآب در انتهای مخزن آب خانه ها بوده که برای خالی کردن آب ، آن را باز می کردند . این زیرآب به چاهی راه داشت و روش باز کردن زیرآب این بود که کسی درون حوض می رفت و زیرآب را باز می کرد تا لجن ته حوض از زیرآب به چاه برود و آب پاکیزه شود . در همان زمان وقتی با کسی دشمنی داشتند برای اینکه به او ضربه بزنند زیرآب حوض خانه اش را باز می کردند تا همه آب تمیزی را که در حوض دارد از دست بدهد . صاحب خانه وقتی خبردار می شد خیلی ناراحت می شد چون بی آب می ماند .این فرد آزرده به دوستانش می گفت : « زیرآبم را زده اند. » این اصطلاح که زیرآبش را زدند ریشه از همین کار دارد که چندان دور هم نبوده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 13:27  توسط مهدی سیلابی  | 

 

فردریک کبیر که از سال ۱۷۴۰ تا ۱۷۸۶ بر کشور آلمان حکومت مي کرد معتقد به آزادي انديشه بود و رشد فکري مردم را در گرو آن مي دانست. او يک روز سوار بر اسب با همراهانش از يکي از خيابان هاي برلين مي گذشت، گروهي از مخالفان اعلاميه تند و تيزي عليه او بر ديوار چسبانده بودند. فردريک آن را به دقت خواند و گفت: “بي انصافها چقدر اعلاميه را بالا چسبانده اند ما که سوار اسب هستيم آن را به راحتي خوانديم ولي افراد پياده براي خواندنش به زحمت مي افتند. آن را بکنيد و پايين تر بچسبانيد تا راحت تر خوانده شود”. يکي از همراهان با حيرت گفت: “اما اين اعلاميه بر ضد شما و اساس امپراتوري است”. فردريک با خنده پاسخ داد: “اگر حکومت ما واقعا به مردم ظلم کرده و آنقدر بي ثبات است که با يک اعلاميه چند خطي ساقط شود همان بهتر که زودتر برود و حکومت بهتري جاي آن را بگيرد، اما اگر حکومت ما بر اساس قانون و نيک خواهي و عدالت اجتماعي و آزادي بيان و قلم است مسلم بدانيد آنقدر ثبات و استحکام دارد که با يک اعلاميه از پا نيفتد.”

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 20:21  توسط مهدی سیلابی  |