خیابانها تا دیرهنگام ،گامهای بی شمار هواداران نامزدهای ریاست جمهوری را برگوشه گوشه دوش خود پذیرا بود.هرچند تعداد یکی خیلی کم و دیگری خیلی زیاد بود،اما پشتیبانی بی چون وچرای صاحبان قدرتهای قانونی و غیرقانونی !از یک سوی خیابان!و برخورد قاطع و بی نرمش با طرف دیگر،کفه نامتوازن افراد این خانواده پردردسر را برابر میکرد.
شاید نخستین بار بود که راهبندانهای طولانی کمتر کسی را شاکی مینمود.در کشاکش این رویارویی همه جانبه!تبلیغاتی شبانه،که بنا به گفته رهبری،بسیار امید بخش و شورآفرین نشان مینمود، خبری از عوامل بیگانه،منافقین،فرصت طلبها،خبرنگار بی بی سی و یا در یک کلام خس و خاشاک نبود.
شورای نگهبان که مجموعه ای از فقها و حقوقدانان معتمد شخص اول حکومت میباشد،از میان 1000نامزد ،تنها4نامزد را دارای شرایط لازم برای بدست گرفت سکان کشتی رویایی قدرت دانست تا تمام سلایق درون نظام وارد رقابت شوند.دهمین دوره انتخابات اما،از جهات بسیاری متفاوت بود.جدای از حضور نمایندگان طیفهای مختلف درون نظام(یاهمان خانواره بزرگ،هرچند در این خانواده تا کنون تنها برادران پرچمدار ابراز سلایق بوده اند و نه خواهران)که به آنها خواهم پرداخت،چگونگی برقراری روابط بادنیای بیرون و دیگرکشورهاکه در4سال گذشته بسیار شکننده و پرفرازو نشیب شده است نیز،بسیار حایز اهمیت مینماید:روی کارآمدن رییس جمهور رنگین پوست ایالات متحده ودکترین جدید اوبرای تغییرنگرش در روابط خارجی بویژه با دنیای اسلام و عرب و آسیای جنوب غربی،در نتیجه تغییر مهره چینی در پیرامون کشورمان(خروج نیروهای آمریکایی ازعراق_گسیل نیروها به افغانستان_فشار آمریکا به اسراییل برای تشکیل کشور مستقل فلسطینی_جنگ با طالبان در پاکستان)بحران اقتصادی در جهان.
در داخل و برای مردم که پس از انتخابات دوره نهم(سال84)شاهد تکیه دکتری کاپشن پوش بر اریکه قدرت بودند،اما،وضع فرق میکرد.آقای اعتماد به نفس!حتی سخنرانی هایش مسئله ساز و حاشیه دار بود:گاه خود اظهارات،گاه چگونگی ارائه آن و گاه اتفاقاتی که پیش و پس از آن رخ میداد.
دکتر اما فارغ التحصیل دانشگاه علم و صنعت است:آنچنان به این دانشگاه شرق تهران علاقه مند است که تمام کابینه دیده و ندیده اش را علم و صنعتی ها اداره میکنند،یا همکلاسی،یا کلاس بغلی،یا هم رشته ای،یا هم دانشگاهی و گاهی هم استاد راهنمای مقطع دکترا. البته آنچنان شیفته این دانشگاهست که فرزندانش نیز باخانواده های آنان وصلت و نشست و برخاست میکنند....
ادامه دارد
درنوشتار پیشین،احمدی نژاد انسانی غیرعادی،پیرامون این شخصیت سیاسی،اجتماعی،فرهنگی،اقتصادی،نظامی و مذهبی،نکاتی رایادآور شدم.همچنین به توانایی های کمتر دیده شده و شکستن تابوهای پیر و ریشه دار باروشهای ساده وپیش پا افتاده توسط ایشان و تیم فکری ثابت و محدودش اشاره کردم.
اما پیامدهای پیش و پس از هنگامه انتخابات،به بیننده این هشدار را میدهد که مجموعه عوامل وشرایطی که بستر رویش و پویش چنین نا معمولی رافراهم می آورد،خود بسی شگفت،پیچیده و غیرقابل پیش بینی است،این مجموعه شامل تمامی ارگانهای فکری و عملیاتی جمهوری اسلامی میباشد.
نگاهی تاریخی وگذرا اما دقیق (بایادآوری وجود تابلوی توقف ممنوع)حتی از پشت پرده ،به دوران کوتاه اما مؤثر جمهوری اسلامی،خود گویای افشرده تمامی فراز و نشیب های تاریخی پس از ورود دین به عرصه حکومت(با سخن پادشاه ساسانی مبنی بر برادر بودن دین و ملک)ازصدها سال پیشتر تا کنون است:
اضمحلال و شکست زود هنگام حکومت پهلوی(آنگونه که آقای مطهری اشاره کرده اند)_تشکیل مجلس خبرگان قانون اساسی به جای مجلس مؤسسان وعده داده شده که ساده ترین تفاوت آن کاهش نمایندگان از 800نفربه80نفربود_گنجاندن اصل ولایت فقیه و البته بعدها ولایت مطلقه فقیه_ورود روحانیان به عرصه فعالیتهای سیاسی_چگونگی رابطه با کشورها در پرتو تعریف روابط دیپلماتیک با آمریکا و شوروی_آغاز جنگ و نقش آن در ماندگاری و استحکام نظام نو رسته_تسویه حسابهای خونین فرزندان انقلاب و پیروزی فرزند رند و زیرک تر_ادامه جنگ و پایان بهت آور آن_وفات آیت الله خمینی چهره کاریزماتیک و رهبر سیاسی مذهبی انقلابیون_تغییر قانون اساسی و تمرکز هرچه بیشتر قدرت_رهبری آیت الله خامنه ای و چگونگی مناسبات ایشان با دیگر مسؤلین از طیفهای مختلف سیاسی_انشقاق روزافزون روحانیان از یکدیگر با توجه به نسبت دوری یا نزدیکی از قدرت و در نتیجه صف بندی های به ظاهر جدید_دوره ای کوتاه و جنینی ازآزادیهای نسبی مدنی پس از دورانی بس طولانی از انسداد و محدودیتهای فراگیر_برگزاری انتخابات ریاست جمهوری نهم با دو معترض و برگزاری دهمین انتخابات ریاست جمهوری با میلیونها شاکی.
هرچند بنا به گفته شادروان هوشنگ گلشیری(در شهری مانند فرانکفورت شاید پس از 6ماه اتفاقی بیافتد که بتوان آنرا به رمان تبدیل کرد،اما در همین تهران خودمان هرروز شاهد رویدادی هستیم که میتوان هریک را به صورت رمانی نوشت)تمامی وقایع گفته و ناگفته از بدو شروع به کار جمهوری اسلامی،تا کنون هریک جداگانه شامل هزاران مستند قلمی و نظریست،اما به ناگزیر زمان و مکان میباید از همین انتخابات اخیر سخن گفت.
روزها و بویژه شبهای پیش از انتخابات آنگونه که من دیدم،جنب و جوش آگاهانه ملتی بود که گویی تمرینات سخت شهروندی لیبرال دمکرات را در جامعه ای مدنی و قانون مند پشت سر میگذارد…
ادامه دارد
تن خسته و رنجورش را به سختی و کندی تکانی داد.همین تکان کوچک کافی بود تا صدای شکستن پوسته خشک ونازکش شنیده شود.پلکهایش رابه سختی و آرامی چندبار باز و بسته و سپس نیمه باز نگه داشت.در سیاهی چشمانش،بیجانی و پریشانی موج میزد.نگاه خیره اش را از چین و چروکهای بیشمارتن خاک آلودش گرفت و به من،که اکنون در برابرش زانوانم توان ایستادگی نداشت،انداخت.با این نگاه،پرواز ذهنم به گذشته نه چندان دور و شاداب و جوانش شروع شد....
صدای پر پرندگان سرزمینهای دور دست....تاب نرم رقص ماهی دربلور آب....شانه آرام باد روی گیسوی نیزارهای بی آزار....تماشای چشم نواز آب تازه و پاک....آه.... پریشان....
پریشان که روزی پذیرای هزاران مسافر خوش ذوق از راههای دور و نزدیک بود،امروز نظاره گر ساخته شدن راهی بر پیکر کبود و اینک نه آبی که قهوه ای سوخته است.پریشان که تمرین روزانه اش اُپرای دلنشین و تماشایی ترانه روح نواز کوچ پرندگان و شادی ماهیها برای نیزارهای بلندش بود،امروز به سوگ نیزارهای سوخته خویش نشسته است.
اما تصویرامروز پریشان درهم ازغم بی آبی نیست،چه،که ابرهای آسمان دریغ باران را تاابد ادامه نخواهد داد.این رسم مادر و فرزند است،دریغ مادر،غمی برفرزند نمی افزاید.اندوه دردناک،آنجا زخم ژرف خود راآشکارا بر کرانه اندیشه می کوبد که به دست کج اندیشان و با اراده و آگاهی،که نه،با نادانی و حماقت،پلیدی یک پنداررا به پلشتی کرداری تازه می آمیزد.
کرداری که امروز چهره "پریشان"ناموس زیبای شهرمان کازرون،سرزمینمان ایران و دنیایمان را"پریشان"کرده،تنها پیامد کاری غیرکارشناسانه،ناآگاهانه،خودخواهانه و حماقت بارتنی چند از مسئولان شهرنیست،بلکه برآیند مجموع رفتارهای قهرآمیز یکایک مابا طبیعت پیرامونمان میباشد.شاید اگر آنروزی که صدای موتورهای مکنده چاههای آب اطراف دریاچه را میشنیدیم،چشم برهم نمی نهادیم و فریاد برمی آوردیم،گوش کم شنوای دست اندرکاران،ذهن زنگارگرفته شان را جلایی میداد.شاید اگرفریادمان را چنان رسا می کردیم که به آگاهی بلندپایگان میرسید،نگاه کم سوی بیرون فکنشان را به درون جلب میکردیم.شاید اگرهنگام برگزیدن مسئولین،تنها به آمدن این و رفتن آن نمی اندیشیدیم،وجدای ازکشیدن راهی برای سیرکردن چشم آزمندیمان،راهی برای نفس تنگی زمین زندگیمان خواستاربودیم،امروزشاهد بی صدای کورشدن چشم دخترزیبای شهرمان نبودیم.
ماراچه شده ؟
ماراچه شده که شگون و سوگ و گجستگی،زوایای زندگی پیرامونمان رافراگرفته و سایه تاریکش،آسمان دلمان راکدر و نابارور ساخته است.
اکنون مامی مانیم ومسئولینی که از مسئولیت،تنهاعنوان و مقامش را بازنجیر بی تدبیری به دوش ماو به نوش خود میگیرند.مسئولینی که کار مفیدشان،صدورآمار و ارقام از پشت میز ستون شده به دینشان و منش بی بینششان برای آمار پسندان است.چه می توان گفت به این قشرازشبه جانداران،جز پندی از بزرگی انسان منش؛
زنبور درشت بی مروت را گوی باری چوعسل نمی دهی نیش مزن

شاید علاقه و تحصیل من در رشته ریاضی-فیزیک سبب شده که همواره مباحث خود را چه درزمینه علوم ریاضی و چه علوم نظری،با "مثال"بیان نمایم. شاید این اشکال من باشد که نمی توانم بدون مثال آوردن،به شرح موضوع بپردازم.شاید هم،آموزش و پرورش ما ،در کنار هزاران درد بی درمان،به این مشکل دچار است.شاید هم ریاضی-فیزیک...
اما چه میباید کرد که بار دیگر صحبتهای محسن من را به یاد "مثالی"دیگر انداخت.این بار تمام تلاش خود را میکنم که این مثال را خوب شرح دهم،که هم حق امانتداری دوستم کاوه!را ادا کرده و از سویی نیز،سوتفاهم را کمرنگ نمایم.(اگرچه هیچگاه ابایی در ابراز آنچه بدان می اندیشم و گمان میکنم درست است،نداشته ام)
شکی نیست تجربه بشری واستفاده از آن یکی از دستاوردهای فکری نوع بشر است.چنانچه بشر می خواست هر آنچه که بدان "نیاز"دارد را خود بیآفریند و از هیچ نمونه و الگویی استفاده نکند،امروز "اندر خم یک کوچه"بود.این نیازها گاه مادی و گاه احساسی و غیر ملموس است."دموکراسی"نیز یکی از "دستاورد"های بشر "نیازمند"بوده و هست و خواهد بود.بشری که دوران شیرین و کم دردسر مادرتباری را به "طمع" دستیابی به "ابزار" و استفاده از آن برای کسب و افزایش "قدرت"،فراموش کرد ووارد دنیای "مردانه"ای شد که همه روابط و مفهومش در "تملک" خلاصه میشد.تسلط و تملک و در اختیار داشتن:زمین،آب،زن،ابزار،دانش و فکر!وحتی خدا و همه چیز.مهم نیست که چیست ،"باید"مال "من"و نه حتی"ما"باشد.و این باید به بایدها تبدیل شد و پشت سرش "نباید"ها آمد.و اینگونه بود که بیماری جدیدی "آفریده"شد به دست خود بشر با نام :دیکتاتوری.هرچند در دورانهای مختلف زمانی، نامهای دیگر و حتی زیبایی نیز داشته.اما مانند دیگر بیماریها اکنون میبایست چاره ای برای مداوای این بیماری همه کس گیر و بد خیم میشد.چند دارو پیشنهاد شد،اما اثرش ماندگار نبود و جراحت بیشتر و عمیقتر شد.شاید علتش شیرینی ! دارو بود.پس همگان هم قسم شدند که دارویی تلخ به خورد این پیکر بیمار دهند که در مداوایش،هرچند که به درازا میکشید، یقین داشتند.این دارو از درخت تنومندی به دست می آمد که میبایستی از زمانی که نونهالی شکننده است تا هنگامه به بار نشستنش سخت مراقب می بودند.نهال را کاشتند.سالها گذشت تا جوانه ای سر برآورد که نوید زنده بودن نهال را داد.و زان پس پربرگتر شد و البته بلندتر.همزمان با رویش نهال بادهای سختی شروع به وزیدن کرد.شدت این بادها که با گرد وخاک همراه شد،تن نحیف نهال را به سمتی خم کرد.اما رویش درختچه ادامه یافت،گرچه یک پیچ و دو پیچ خورده بود.حال نوبت شدت تابش خورشید بود که چهره درخت را تیره و تیره تر کند.گاهی کم بارانی و گاه سیلابهای ویرانگر شاخ و برگی از درخت میکند و میبرد.اما بالاخره درخت به بار نشست و میوه داد.این میوه همان "دموکراسی"بود.
نکته این داستان در این است که :اگرچه بیماری جامعه مان را میدانیم و دوایش را،اما این که این درخت را از سر آن کوه به همان شکل به پایین بیاوریم و انتظار به بار نشستن دوباره اش را داشته باشیم،کاری بیهوده و خطایی نابخشودنی مرتکب شده ایم.چرا که این درخت با جهت وزش "آن بادها" وتابش"آن خورشید"بدین شکل درآمده است.من درخت را انکار نمیکنم،چرا که هم "آن"را میبینم و هم میوه اش را و صد البته "پیکری"که مداوا کرد.من میگویم درخت را در سرزمین خود بکاریم ،بگذاریم با خورشید و باد این سرزمین بروید.شاید زودتر از موعد هم به بار نشست.
درپایان مانند ابتدای نوشتار تاکیید میکنم،آزموده را آزمودن خطاست.برخی می گویند دموکراسی کنونی در غرب بیش از 300سال به درازا کشید تا شکل امروزی خود را باز یافت،پس در کشور ما نیز باید از همان راه رفت و همان قدر وقت صرف کرد.این گونه افراد پشیزی برای بهره وری از تجارب بشری قائل نیستند.
کنکاشهایی در چرایی و چگونگی دموکراسی ایرانی ـ یادداشت اول
بحثی را که مهدی در نوشتهی پیشین خود باز کرد، یکی از صدها و شاید هم هزارها دریچه و چشماندازی بود که مدتهاست در فضای روشنفکری ایران رو به موضوعی جالب توجه و ریشهای که وجود دموکراسی در این سرزمین را به چالش میکشد، گشوده شده است. تقریباً میتوان گفت نقطه مشترک تمامی این گفتارها هم «وارداتی بودن دموکراسی و عدم سنخیت آن با فرهنگ و به خصوص جامعهی سنتی موجود در ایران» است.
کنکاش این موضوع و دستیابی به نتیجهای واحد به دلیل پراکندگی فراوان دادهها و همچنین پیچیدگی طبیعی چنین مباحثی جز با بررسی و شناخت فضای گذشته و معاصر ایران، مطالعهی تغییرات جوامع بینالمللی و به خصوص کشورهای مرتبط با ایران و سایر مواردی از این دست و همچنین بررسی روند شکلگیری و حرکت مکاتب گوناگون و حوزههای جغرافیایی و تاریخی که این مکاتب در آنها تولد و رشد یافتند، میسر نیست.
اما همانگونه که مهدی عزیز در یادداشت پیشین، جستارهای پراکندهای از ماحصل غور فکری خود در باب دموکراسی را ارائه نمود، نگارنده نیز در این یادداشت برخی از نکاتی را که شاید بتواند در حاشیهی نوشتههای دوست عزیزم مورد استفاده قرار گیرد ارائه مینمایم.
· بایستی توجه داشته باشیم گرچه دموکراسی را عموماً در قالب یک مکتب و ئیسم میشناسند اما جامعهشناسی، ماهیتی جز این را برایش متصور است. علم جامعهشناسی دموکراسی را نه یک مکتب، بلکه یک منش و رفتار اجتماعی تعریف میکند. با تکیه بر این اصل ما میتوانیم به عنوان مثال برای میزان سنجش توانمندی جامعه برای حرکت به سوی مکاتبی همچون کمونیسم، لیبرالیسم، پوپولیسم و سایر مواردی از این دست گمانهزنی کنیم، اما برای دموکراسی که ذاتاً فاقد ایدئولوژی است، این امر مهتوم به نظر میرسد.
شاید نظریهپردازانِ اصلی و مدافع شکلگیری دموکراسیِ برخاسته از جهان غرب با تکیه بر همین اصل جاپذیری (و نه شکلپذیری) دموکراسی کوشیدهاند که این «روش زندگی» را به جهان شرق نیز عرضه کنند. اینگونه است که دموکراسی رایج در جوامع مسیحی، در جهان اسلام نیز در ظرف کشوری همچون پاکستان ریخته شده و اکنون به اعتقاد بسیاری تبدیل به الگویی جهت سایر کشورهای اسلامی نیز شده است.
· نبایستی فراموش کنیم که فرمولهای رایج زندگی در عصر مدرنیتهِ جهانی، کاملاً متفاوت از دورههای پیشین خود است. اگر این فرمولها در یک یا دو قرن پیش برای دو کشور یا دو ایالت یا حتی دو قوم همسایه متفاوت تعریف میشد، در عصر ارتباطات اگر نگوییم برای تمامی دنیا به یک شکل، بایستی اذعان نماییم که با شباهتهای چشمگیری ارائه میشود.
در این روند جهانی و گسست مرزهای ارتباطی، شاید دموکراسی به عنوان سیالترین و شکلپذیرترین دستآورد بشری در زمینهی رفتارهای اجتماعی، کوششی باشد که با هرچه نزدیکتر کردن اندیشههای جهانی به اصولی مشترک، زندگی مدرن انسان را قابل فهمتر و انسانیتر نماید.
· گمان میکنم دردی که اکنون استخوانهای وجودی جامعهی ما را به واسطهی تمرین دموکراسی آزار میدهد و برای التیام آن از الگوی رایج سنتی خود استفاده کرده و با حذف صورت مسئله، تمرین «دموکراسی» را عامل اصلی مصائب خود دانسته و ما را به سوی انکار آن هدایت مینماید، مربوط به خشتهای نخستین بنای دموکراسی در ایرانِ قجر باشد.
آنچه مسلم است خواستگاه اصلی دموکراسی، طبقهی متوسط جامعه است. و چنانچه این طبقه در سرزمینی شکل گرفته و پویایی خود را با تکیهی بر اقتصاد آزاد و حق مالکیت حفظ نماید، بدون شک به دنبال رفتارهای آزادیطلبانه، مشارکتجویانه و انسانی جهت حفظ ساختار پیش آمده و بیرون کشیدن امنیت از دل آن خواهد بود. اشتباهی که در ایران رخ داد «ورود دموکراسی» نبود، بلکه «ورود سازوکاری بدون مهیا بودن زمینههای آن» بود. فاجعهی تاریخی که برای دموکراسی در ایران پیش آمد آنجا بود که مدافعان دموکراسی قشر متوسط جامعه نبودند، بلکه جامعهای پوپولیستی به دفاع از دموکراسی برخاسته بود. چه بسا که اصلاً طبقهی متوسطی در جامعهی آن روز ایران هنوز به وجود نیامده بود و تنها چند شخصیت به نسبه کاریزماتیک از میان طبقهی متوسط در میان توده نفود داشتند و توده نیز به پشتیبانی از آنها بازار را تعطیل میکرد، گردهمایی را مملو از جمعیت مینمود و دهها رفتار دیگری را به نمایش میگذاشت که نمونهی آن را بسیار میدانیم و حتی روزانه در برابر خود میبینیم.
· اما از سوی دیگر سرعت بالای دنیای مدرن و آسایش و امنیتی که در آن احساس میشد، روشنفکر ایرانی را مجبور ساخته بود با استفاده از کاتالیزورهایی جامعهی استبدادزده ایرانی را به شکل طبقهی متوسط گریم کرده و آمادهی پذیرش دموکراسی کند. روشنفکر ایرانی در آغاز ورود دموکراسی به ایران، برای توجیه خواستهی خود و افزایش مخاطب و ایجاد زمینههایی در بین عامه جهت پذیرش این رفتار نوین، آزادی بیان را همان امر به معروف معرفی میکند و سایر ارزشهای دیگر آن را نیز دگرگون مینماید. این دموکراسی به دلیل ضعف در ریشه و بستر، حتی قادر به تولد مولودی همچون جامعهی مدنی نیز نبود. از این دست ضعفها در مرور تاریخ یک صد سالهی مشروطیت بسیار بوده و هست..
· اینها اشتباهات تاریخی ما بودند. سلسله مسائلی که اکنون ایرانِ 1387 را ساختهاند. آیا حذف این سازوکارِ اجتماعیِ دنیا (دموکراسی) به دلیل دردهایی که برایمان به ارمغان آورده راه حلی درست است و یا بهتر است به تقویت نهادهایی که میتوانند موجب تقویت واقعی و پویایی طبقهی متوسط شوند بپردازیم تا آنگاه با تکیه بر فضای به دست آمده و خواست مبتنی بر آگاهی مردم تصمیمی اصولیتر برای راهبری جامعه گرفته شود؟
گاه گاهی که می خواهم کارهای انجام داده ام را مرورکنم تا ببینم کجا خوب کار شده و کجا بد،دچار یه مکث ناخواسته میشم.مکثی که با یک نگاه کوتاه به اعماق ذهنم شروع میشه وبا خیره شدن،پایان.
گاهی اوقات دایره این نگاهم رو گسترش میدم ؛هم پشت سر،وهم پیش رو.مرور که میکنم با خودم میگم کاش دیروز این کاریا کارها روانجام نمیدادم ویا بهترعمل میکردم.
اما .....مثل یه وسواس،ناخودآگاه ذهنم،خیلی زود منو با خودش میبره از خونه بیرون!پرسش هایی بدون پاسخ جلوچشمام رژه میرن:این راهی که میرم درسته؟چرا این کارو کردم؟اصلا چرا من اینجوری فکرمیکنم؟ کی گفته این درسته؟نکنه قضیه یه چیزه دیگست؟ نکنه اشتباه فکرمی کردم؟..........؟
از وقتی که مطالعه تاریخ ایران رو به شکل جدی تری دنبال می کنم،پاسخهای زیادی پیدا میشه که آدم رو دچار سردرگمی و شک میکنه.
بیشتراز صد ساله داریم برای "دموکراسی"میدویم.دراین سربالایی بامانع!فقط به رسیدن و در آغوش گرفتن دموکراسی فکر میکنیم.گمان من اینه که خیلی ها،به ویژه مدعیان روشنفکری،دوست دارند این "فرهنگ"مانند "گوجه فرنگی"که شاه قاجارهمچون تحفه ای از فرنگ برایمان به ارمغان آورد،به همان شکل به دستمان برسد.در اینجا لازم است بگویم :من با این ایده مخالفم.
بیایید دموکراسی را درغرب جستجویی دوباره کنیم.میدانیم نخستین سنگ بنای این فرهنگ،نخستین بار در یونان باستان پایه گذاری شد."دمو"و"کراسی"نیزواژه هایی یونانی تبارند.از آن زمان تا رواج مسیحیت و پس از آن نیز در حکومت رومیان ضد مسیح و باز پس ازآنان در حکومت رومیان اینبار دوآتشه مسیحی شده، این سنت رای گیری از مجلس "سنا"بود که حاکم،شاه و یا امپراطور را تعیین میکرد.این روند با فراز و نشیب ادامه داشت تا اینکه حدود 400سال پیش و پس از رنسانس،رای گیری رابه عموم تعمیم دادند.از آن زمان تا کنون دموکراسی امروزین،شکل کامل خودرا پیداکرد.
پس از بیداری مردمان کشورهای استعمار و استثمار واستحمار شده و برای برون رفت هر چه سریعتر از عقب ماندگی های فراگیر،وصد البته پس از سفرها و بازدیدها از دنیای دموکراتیک،همگان به این نتیجه رسیدند که مهمترین عامل نگون بختیمان،همانا نبود دموکراسی ست.
همه دست به کار شدند.قانونی نوشته شد تا "قدرت"قانونی شود.اما نشد....و تاکنون هم.سبب چیست؟به گمان من دراین علاقه به انتقال این پدیده از غرب به کشورمان نکته ای بسیار مهم را فراموش کردیم.
شاید با مثالی بهتر بتوانم مقصودم را بیان نمایم.تصور کنید "دموکراسی"سفالینه ای باشد که "مردمان غرب"برای "آب خوری"خود،ساخته اند.قرنها پیش "غربیان"برای آشامیدن آب تصمیم میگیرند دیگر سر در رود نکنند و یا بادست آب برندارند."ظرفی"میسازند.بزرگ،نازیبا،نتراشیده وبدون هرگونه هنرورزی. کم کم تصمیم گرفتند،حال که رفع عطش کرده اند،با ظرافتی و دقتی بیشتر پدیده زیبایی بسازند. خاک را بیشتر الک نمودند...دمای کوره راتنظیم کردند... روی سطح سفالینه نقاشی های ماندگاری آفریدند....حتی زمانی طلارا جایگزین خاک کردند....سفالینه ای زرین،منقوش وشکیل خلق شد.به اندازه دهان و لبشان .با درنظر گرفتن "شرایط آب و هوایی" خودشان.آنچه امروز میبینیم.تمام صحبت من این است که شاید ما برای برآورده شدن سیرابیمان، نیازی به سفالینه زرین نداریم،شاید با "سفالینه های گلین"هم بتوان سریعتر و بهتر،آب،بیاشامیم.بدون ریخته شدن قطره ای ازاین گوهر کمیاب در وطن خشکمان......
قصه ای غیرتکراری
نوشتاری که درادامه می آید،درنگاه نخست وشایدبادیدن عنوانش،تکرار بی ارزش و بیهوده ای به نظر رسدکه نه چشمی حوصله خواندنش و نه گوشی اشتیاق به شنیدنش دارد.اما نه.!
این نوشتار نه برآن است که گاف های بی پایان شخص نخست اجرایی کشوررابرشماردونه حتی از او انتقاد کند،چه،که خوب میدانیم بیان هر دو اینها در روحیه حضرتش کوچکترین نقشی نداشته و نخواهد داشت.
پس از8سال حضورسید محمد خاتمی به عنوان رییس جمهوری که کمتر کسی از قدرتمندان حکومتی و شاید عامه مردم ،می پنداشت با چنان آرایی سکان کشتی نه چندان باشکوه قوه اجرایی را به دست گیرد،اینک وباز هم در ناباوری و به ناگهان(که قسمت بسیار مهمی از تاریخ سیاسی کشورمان شده) محموداحمدی نژاد،ازصندوق آرایی بیرون آمد که نامهای برجسته و چشمگیری همانند:هاشمی رفسنجانی ،کروبی،قالیباف ومعین رادرکنارخودداشت.
اگرچه بیش از بیست میلیون نفر از واجدین شرایط رای دادن در آن انتخابات شرکت نکردند،اما برای حضورشکوهمند مردم،سجده شکر بر آستان پرودگاری که همواره پشتیبان نظام است،ساییده شد.
باری،چه آنان که در انتخابات شرکت کرده و چه آنانی که روی خوش نشان نداده بودند،از شنیدن نتایج انتخابات مات و مبهوت ماندند.گرچه هاشمی رفسنجانی و کروبی با گلایه و فریاد،یکی شکایت به درگاه خداوند و دیگری شکایت از دخالتهای آقازاده رهبری برد،اما باران بی اعتنایی این گرد و خاکها راخواباند.
دکتر کاپشن پوش که نه تنها محافظه کاربلکه رادیکال نیز خوانده میشد،فضای عمومی کشور رابه حال و هوای سالهای نخستین انقلاب 57برد. دیگر روزی نبود که باطنزی در مورد این رییس جمهور بی عمامه تنها نظام مذهبی جهان،به پایان نرسد.
اما تا اینجای کار را بازاویه ای ازدوربین دیدمان نگریستیم که تنها برروی شخصی خاص زوم شده است.کمی زوم را باز کنیم تا آنجا که پیرامون رانیز دردسترس داشته باشیم و ارتباط ها رابفهمیم. لازم به یادآوریست که بااین سخنان قصد توجیح ناکارآمدی روزافزون دولت ایشان راندارم،تنها میخواهم اشاره ای هرچندکوتاه به گامهای موثر!و جسورانه! و درست!!!رییس جمهوری داشته باشم که اعتماد به نفسی در خورتقدیردارد.
واقعیت این است که این مردساده و کوتاه قد،با پشتیبانی های بی قید و شرط همه توان نظام جمهوری اسلامی ،قدرتمندترین رییس جمهوری ازآغاز انقلاب تا کنون است.مجلس شورا که ضعیف و بی دست وپاست و سر وته مجلس گذشته رانیز ندارد،ارگان قضایی کشور نیز که همسوی افکار محافظه کارانست و گرچه ریاستش گاه گاهی خودی نشان میدهد اما راه همان است که بود.ارگانهای نظامی که تاثیرگزار در عرصه سیاستند نیز با انتخاب استانداران و فرمانداران مزد خود را گرفتند.سازمانهای مالی و اقتصادی نیز که گاه بادوستان نظامی همسنگرند و گاه با همکاران سیاسی،وضعیت روشنی دارند.از همه مهمتر صدا و سیماست و صد البته از همه ارزشمندتر،رهنمودهای رهبری .نهادهای مذهبی و تبلیغاتی مانند حوزه های علمیه نیز که خود در پی می آیند.
شاید همین قدرت بی شائبه باعث شده،او،دست به اقداماتی بزند که تنها از یک انسان غیرعادی انتظار داریم.درست هنگامی که اصلاح طلبان همچون کودکی که باقوه قهریه برادر بزرگتر اسباب بازی خود رااز دست داده،مشغول نق زدن وپابه زمین کوبیدن بود،خبررسید رییس جمهوردر اقدامی جسورانه!موضوع بسیارمهم یارانه(سوبسید)را پیش کشیده و آنرا هرچند ناگهانی و بی برنامه در مورد بنزین اجراکرده است.جالب است بخش مهم و اصلی برنامه تحول اقتصادی نیز تاکییدبر هدفمندشدن یارانه ها دارد.میدانیم که هدفمند کردن یارانه ها راه درستی ست برای برون رفت از گره کور اقتصادبیمارکشور.هدفی که نه هاشمی رفسنجانی به عنوان یکی از ستونهای مستحکم نظام و نه خاتمی،محبوبترین دولت مرد جرات پرداخت مستقیم به آن راداشتند.من کارشناس اقتصادی نیستم اما میدانم که همه کارشناسان و متخصصان و صاحبنظران اقتصادی،درمان پیکر رنجور اقتصاد را گذراز این مرحله دردناک میدانند. احمدی نژاددراین مسیر حرکت کرده،اما نمی دانم با چه سرعتی و از چه جاده ای وبا چه وسیله ای،ملت رابه سرمنزل مقصود هدایت میکند.
مسئله مهم دیگر، سیاست خارجیست.او،اگرچه در انظار و افکار عمومی خود و دولتش راضدآمریکایی و ضداسراییلی نشان میدهد،اما همه میدانیم که بدون کوچکترین سروصدایی ،ایران درمورد عراق پای میزمذاکره نشست،آن هم چندبار.ازسوی وقتی به جلسات حاشیه او درسازمان ملل(که امسال چهارمین سفرش بود) مینگریم، پاسخهای آمریکارابه پالسها و چراغ سبزهای او بهتر می بینیم.ازیاد نبریم احمدی نژادنخستین رییس جمهوری بود که به کاخ سفید نامه(هرچند بی پاسخ،بدون سروته و عامیانه)نوشت و تابویی دیگر راشکست.ازسویی او آرزوی نابودی اسراییل را ابراز میدارد واز سوی حساب دولت و ملت اسراییل را صراحتا جدا میکند. به این لیست تاکید بردست یابی به انرژی هسته ای را اضافه کنید،که باگرفتن شدیدترین مواضع،عملا جامعه جهانی را برای 4سال سرکار گذاشته است.
درعرصه داخلی نیز یکی از تکان دهنده ترین مواضع رادربرابر مراجع تقلیدگرفت که باز هم همگان به پای سادگی اوگذاشتند.او ضمن ابراز احترام شدید نسبت به مراجع ،درسخنانی حوزه تصمیم گیری سیاسی را طبق قانون، خارج از حوزه دخالت آنها دانست.
درپایان تاکید میکنم:رفتارهای سیاسی رانباید جدا و بی ارتباط دانست،بلکه همواره باید آنها را زنجیروار مورد بررسی قرار داد.
«من به شما حق میدهم»
جناب آقای مددی
از اولین و آخرین باری که تصویر حضرتعالی را در حین مرتب کردن وضعیت ظاهری خود در اینترنت دیدم چند روزی میگذرد. چند روزی که شاید شما و خانواده محترمتان در آن اتفاقات عجیبی را که تاکنون (حداقل با این گستردگی و با پوشش بینالمللی) در زندگیتان نبوده را گذراندهاید. چند روزی که حتی نمیتوانم تصور کنم برای آن دانشجویی که شما داشتید ابزارهای انضباطی نظام دانشگاهیتان را برایش رونمایی میکردید چه گذشته. از اینکه نمیتوانم به عنوان یک هموطن روزهای سخت(؟) شما را درک کرده و همدردتان باشم پوزش میخواهم.
استاد محترم!
من به شما حق میدهم. این حق طبیعی شماست، آنگونه رفتار کنید که میاندیشید و آنگونه بیاندیشید که دوستان و منابع اطلاعاتیتان گنجایشش را دارند که اگر مشکلی بوده از آنها بوده نه از شما که به این سادگی دستتان رو میشود و پردهتان برافتاده. اگر بخواهیم بیطرفانه به مشکلی که برای شما (و دوستانتان) پیش آمده نگاه کنیم و مسئله را ریشهیابی کنیم نخست باید بنگریم که شما چگونه اجازه یافتید بر صندلی معاونت در آن دانشگاه تکیه بزنید. پاسخ به این پرسش هم از افشای مسئله شما راحتتر است، چراکه نه تنها این کمترین، بلکه تقریباً تمامی آنانی که حداقل یکبار وارد اطاق شمایان شدهاند میدانند که چه کسانی و به واسطهی چه مسائلی حکمهای فروناپذیر معاونت، ریاست و امثالهم را برایتان امضاء و مهر میکنند. (البته درک مطلب برای دوستانی که در آزمونها و مراحل گزینشیِ استخدام شرکت کردهاند و ملاکهای پذیرش را میدانند راحتتر و ملموستر است.)
برخلاف آنچه شاید تا امروز شنیدهاید و برای شما دلهرهآور بوده، به شما اطمینان میدهم کوچکترین دغدغهای از مجازات نداشته باشید (که اصولاً مجازات برای شما نیست). دوستان و همفکران شما کارشان را بهتر از شما بلدند و به این سادگی ورقشان رو نمیشود و هیچکس هم نمیتواند فیلم و سندی از آنها ارائه دهد. برای اطمینان خاطرتان هم، ذهن شریفتان را ارجاع میدهم به سخنرانیها و ابراز نظرهای جانانهی آنانی که شما را بر آن صندلی نشاندند. از خبرگزاریهای دولتی و مقامات محترم وزارت علوم گرفته تا همردههایتان در سایر نهادهای مشابه.
اگر ذهنتان مشوشتر از این حرفهاست و همچنان نمیتوانید به حرفهایم اطمینان کنید و میگویید محکمه بیمجرم نمیشود، باز هم آسودگی بیشتری را برایتان نوید میدهم. شما مجرم نیستید. مجرم آن دانشجویی است که حاضر به تحمل جریمههای انضباطی شما نیست. مجرم آن گروهی هستند که گرچه متن صریح قانون و حکم حضرتعالی خط بطلان بر وجود حقوقیشان کشیده است و هنوز هم جوهر آن امضا خشک نشده، وارد زندگی خصوصیتان در دفتر کارتان میشوند و بنا بر گفتهی وزیر محترم و عالیمقام علوم «اشاعهی فحشا» میکنند. اگر هنوز هم ضرب تازیانهی اتهام بر بدن آنان برایتان کافی نیست و معتقدید برای تبرئهی شما مجرمین بیشتری لازم است کافی است بخواهید. خود شما حداقل در دوران معاونتتان بایستی به وضوح دیده باشید، آنچه در برابر اعتبار شما و هممسلکانتان ارزشی ندارد، آبروی افراد است. به ردیف این مجرمین هر تعداد که خواستید و از هر قشری که خواستید بیفزایید. اگر احساس میکنید قدرت تفکر در این مورد را هم ندارید، باز هم نگران نباشید. به شما اطمینان میدهم دوستان «مهرورزتان»، این کار را خواهند کرد چراکه «عدالت محوری» اصل است و اساس.
معاون محترم دانشگاه!
جای امیدواری زیادی است که شما همچون گذشته بر صندلی خدمتتان تکیه بزنید و چرخهای دانشگاه و نظام دانشگاهی را به آنجا که باید و میدانید هدایت کنید. برگردید و جریمههای جدیدتری را برای کمیتههای انضباطی وضع کنید. برگردید و پروندههای بیشتری را باز کنید. برگردید و به عنوان ذخیرهای مهم باقی بمانید، چراکه شاید روزی چنین مشکلی برای دوستانتان پیش بیاید و این بار نیاز به شما و استفاده از تجربهها و اندوختههایتان و جبران لطفها و سخنرانیها و دفاعها برای شما فراهم آید.
راستی، اندک زمانی که بازداشت بودید شما را به کمیتهی انضباطی یا مورد مشابهای نبردند؟
..................................................
بر دستان دانشجویان ایران عزیزم در بدنهی انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه زنجان و دوستانی که موجب انتشار فیلم ماجرای دانشگاه زنجان شدند، بوسه میزنم و برای آن دانشجوی پاکدامن هم آرزوی صبر و کامیابی دارم.
تبار شناسی( آنچنان که نیچه می گوید)، به گمانم ما را در آشنایی هر چه بیشتر و البته استفاده مفیدترازناشناخته ها و حتی شناخته هایمان کمک میکند.چرا که می بینیم و می توانیم تصور کنیم که به عنوان نمونه رفتار چاپلوسانه چگونه شکل گرفت؟ چه زمانی؟ و مهمتر آنکه، چرا؟و شعاع موضوعی این دایره را می توان گستراند و به مفاهیم دیگری نیز کشاند.چه آنکه،نیچه، این دایره را به دور "اخلاق"رسم کرد.
برخورد با ناشناخته همواره بشر را ترسانده است.آیا نه این است که همه از تاریکی می ترسیم؟ تاریکی چیست؟نبود نور؟ دلیل ترس همین است؟ آری و نه!!!نور نیست ،اما این پیش دلیل است،علت ترس آنست که "نمی توانیم ببینیم،که بدانیم ،تا که بشناسیم."
اکنون اگر زحمت دانستن را به خود ندهیم و شهامت برخورد با آسیب های احتمالی را در خود تقویت نکنیم،هیچگاه به تاریکی پای نخواهیم گذاشت.چه خواهد شد؟چند حالت را می توان متصور شد:1.توضیح می دهیم که در تاریکی موجود ترسناکی به کمین نشسته 2.اساس وجود چنین مکانی را انکار می کنیم3.همواره از آن خواهیم ترسید.4.........
خوب اکنون دارای 3دیدگاه هستیم.به یقین این حالات در طول زمان دارای طرفدارانی خواسته و ناخواسته می شوند.آدمهایی "تن پرور"و"تنبل" در بکار گیری فهم خویش.
ایمانوئل کانت چه زیبا به توصیف این دسته از نوع بشر می نشیند.او در توضیح روشنگری می گوید:
روشنگرى عبارت است از «خروج آدمى از نابالغى به تقصيرِ خويشتنِ خود» . آشكار است كه منظور كانت از نابالغى، عدم بلوغ جسمانى نيست. شايد معادلى كه بهتر بتواند منظور كانت را برساند، واژه ناخوشخوانِ «صغارت» باشد. زيرا فرد صغير نياز به قيّم دارد. منظور كانت از روشنگرى عبارت است از خروج از صغارت و خردسالى. اما بايد پرسيد كه وى چه معنايى از نابالغى يا صغارت درك مى كند و مقصود او از به تقصير خويشتن خود چيست؟ كانت چنين ادامه مى دهد: و نابالغى، ناتوانى در به كارگرفتن فهم خويشتن است بدون هدايت ديگرى.
كانت ، «به تقصير خويشتن خود» را چنين معنا مى كند: به تقصير خويشتن است اين نابالغى، وقتى كه علّت آن نه كمبود فهم، بلكه كمبود اراده و دليرى در به كارگرفتن آن باشد بدون هدايت ديگرى. با توضيحاتى كه كانت در دو جمله بالا داده است، مى توان معناى جمله نخست را دريافت. اگر ما ناتوان از به كار گرفتن فهم خود بدون هدايت ديگرى باشيم، و اين ناتوانى نه لزوماً در كمبود فهم، بلكه دركمبود دليرى باشد، آنگاه هنوز در نابالغى به سر مى بريم و اين نابالغى به تقصير خويشتن است.
حال که به تقصیر خویشتن خویش،از دانستن می گریزیم، هزار نام بدان می دهیم ،(که به قول ابن سینا دچار هزار و یک اشتباه می شویم) و تمام تلاش خود را مصروف حفظ چنین وضعیتی می کنیم،و اینگونه است که "طرفدار حفظ وضع موجود "و یا"محافظه کار"پای به عرصه می نهد.
"او"هم خود را نمی شناسد ،هم طرف مقابل و هم اجتماع را.او تنها یک مدعیست.
«لازم به گفتن نیست، خودم میدانم». «از روز اول هم میدانستم». «شاید تو ندانی، ولی من میدانم». روزانه حتی بر حسب عادت هم که شده، حتی اگر بر تمامی ندانستنمان حداقل به عنوان یک ژست روشنفکری هم که شده، اذعان داشته باشیم ولی باز جملههای صریح و در اکثر اوقات تأکیدی را (مانند جملات بالا) مبنی بر دانستنمان میگوییم. شاید زاده شدن رفتارهایی همچون «تهاجم»، «انزجار» و «تقابل» ریشه در همین عادت و دیدگاه ناخودآگاه (و گاهاً خودآگاه) ما پیرامون «دانستن» داشته باشد.
حتی در سطح عمومی، «شکلگیری طبقات اجتماعی» هم میتواند از جمله رفتارهای بشری باشد که در اسکلتبندی اصلی آن حضور پررنگ فعل مورد نظر ما احساس میشود.
برای گشوده شدن بحث، در ابتدا باید به این سوال پاسخ داد که آیا اساساً ما «میدانیم» یا «نمیدانیم»؟
به عقیده من «دانستن» همچون بسیاری از افعال دیگر صورتی مطلق و سیرتی نسبی دارد. یعنی گرچه ذات کلمه «دانستن» بیان کننده داشتن اطلاع «کامل» و «کافی» پیرامون مفعولی است که فعل بر آن واقع شده ولی در عمل تقریباً هیچگاه محقق نمیشود چراکه در جزئیترین امور هم همواره متغیرهایی وجود دارند که مانع از دستیابی به دو مولفهی اصلی دانستن، یعنی داشتن اطلاع «کامل» و «کافی» میشود.
اگر این فرضیه را به عنوان یک اصل بپذیریم، از ذات کلمهی دانستن که مطلق بودن آن است فاصله گرفته و به سیرت آن که نسبی بودن دانستن است نزدیک میشویم. بنابراین «عملاً نمیدانیم». این تئوری والد دومین سوال مسئله ماست.
نقش انسانهایی که نمیتوانند بدانند، در برابر خود، طرف مقابل و اجتماع چیست؟
جهت ادامهی مطلب توسط مهدی عزیز...
......................................
مهدی در پست قبلی با ارائهی اِشلی کلی از آیندهی وبلاگ 1...98،99 به ارائه بعضی از ویژگیهای من (البته از دیدگاه خودش) اشاره کرد. به لحاظ «جبران مافات»، «تقابل به مثل» و «افشاگری» هم که شده و برای اینکه این شخصیت سوال برانگیز اندکی رونمایی شود چند سطری را نوش جانش میکنم:
این رفیق گرمابه و اینترنت ما که اسطورهی غیرقابل انکار بازپسدهی حقوق زنان از سوی مردانه (توجه داشته باشید که زنان به دنبال بازپسگیری حقوقشون هستند و مهدی به صورت دودستی در حال انجام این کاره)، از جمله موجودات دو زیسته عالمه. اما نه زیست تنفسی بلکه زیست جنسی. قبل از اینکه هرگونه سوءبرداشتی از این جمله بشه باید تصریح کنم که مهدی گرچه به عنوان یه مرد در بین جماعت ذکور کرسی و صندلی مخصوص به خودش رو داره ولی عملاً گرایش رادیکالی به سوی جنبشهای زنانه داره. البته من به این نتیجه رسیدم که این موضوع هم زیاد دست خودش نیست و از روز ازل روی پیشونی بلندش که وقتی موج درست شده از موهای فرق زدش روش میفته چهرهی یه انقلابی رو به صورتش میده نوشته شده. سند بیچون و چرای این مدعا هم اینکه اسم «مهدی» در شناسنامش به صورت رندانهای مشابه یه اسم دختر نوشته شده. (ر.ک.شناسنامه نامبرده. ص1)
مهدی در کل آدم بلندیه. هم قدِ بلند و هم ایدههای بلند. مثل همهی جنوبیها علاقه زائدالوصفی به عینک دودی داره.
زمانی که من توی کتابفروشیها دنبال کتابهای استاتیک و مقاومت میگشتم، باید کتاب «جامعهی باز و دشمنانش» اثر «کارل پوپر» رو برای این فقید ارجمند میفرستادم بندر عسلویه!
مهدی علاوه بر بلند بودن، وزنه هم هست. حداقل خیلی جاها برای من بوده. اعتراف میکنم اگه یه جاهایی از مشورتهای مهدی استفاده نکرده بودم ممکن بود به کارهایی دست بزنم که هروقت فکرش رو میکردم غصش رو میخوردم.
بهترین لحظهای رو که میتونید با مهدی تجربه کنید وقتیه که میخنده و خوشبختانه لبخند تبدیل به عضو مستتر صورتش شده بنابراین میتونید لحظههای خوب زیادی رو باهاش تجربه کنید. ولی گاهی وقتها هم سردردش باعث میشه لحظههای خوب یه روز مسافرتتون به هم بخوره.
اگه زمانی خواستید یه مسافرت چندین روزه برید و دنبال یه همراه توپ گشتید حتماً واسه مهدی کامنت بزارید. آخه به قول همون ضربالمثلی که نسل سوم به قبل باهاش آشنایی کافی دارند: «اگه میخوای کسی رو بشناسی باهاش مسافرت برو» و من دوباره با مهدی مسافرت میرم...