تن خسته و رنجورش را به سختی و کندی تکانی داد.همین تکان کوچک کافی بود تا صدای شکستن پوسته خشک ونازکش شنیده شود.پلکهایش رابه سختی و آرامی چندبار باز و بسته و سپس نیمه باز نگه داشت.در سیاهی چشمانش،بیجانی و پریشانی موج میزد.نگاه خیره اش را از چین و چروکهای بیشمارتن خاک آلودش گرفت و به من،که اکنون در برابرش زانوانم توان ایستادگی نداشت،انداخت.با این نگاه،پرواز ذهنم به گذشته نه چندان دور و شاداب و جوانش شروع شد....
صدای پر پرندگان سرزمینهای دور دست....تاب نرم رقص ماهی دربلور آب....شانه آرام باد روی گیسوی نیزارهای بی آزار....تماشای چشم نواز آب تازه و پاک....آه.... پریشان....
پریشان که روزی پذیرای هزاران مسافر خوش ذوق از راههای دور و نزدیک بود،امروز نظاره گر ساخته شدن راهی بر پیکر کبود و اینک نه آبی که قهوه ای سوخته است.پریشان که تمرین روزانه اش اُپرای دلنشین و تماشایی ترانه روح نواز کوچ پرندگان و شادی ماهیها برای نیزارهای بلندش بود،امروز به سوگ نیزارهای سوخته خویش نشسته است.
اما تصویرامروز پریشان درهم ازغم بی آبی نیست،چه،که ابرهای آسمان دریغ باران را تاابد ادامه نخواهد داد.این رسم مادر و فرزند است،دریغ مادر،غمی برفرزند نمی افزاید.اندوه دردناک،آنجا زخم ژرف خود راآشکارا بر کرانه اندیشه می کوبد که به دست کج اندیشان و با اراده و آگاهی،که نه،با نادانی و حماقت،پلیدی یک پنداررا به پلشتی کرداری تازه می آمیزد.
کرداری که امروز چهره "پریشان"ناموس زیبای شهرمان کازرون،سرزمینمان ایران و دنیایمان را"پریشان"کرده،تنها پیامد کاری غیرکارشناسانه،ناآگاهانه،خودخواهانه و حماقت بارتنی چند از مسئولان شهرنیست،بلکه برآیند مجموع رفتارهای قهرآمیز یکایک مابا طبیعت پیرامونمان میباشد.شاید اگر آنروزی که صدای موتورهای مکنده چاههای آب اطراف دریاچه را میشنیدیم،چشم برهم نمی نهادیم و فریاد برمی آوردیم،گوش کم شنوای دست اندرکاران،ذهن زنگارگرفته شان را جلایی میداد.شاید اگرفریادمان را چنان رسا می کردیم که به آگاهی بلندپایگان میرسید،نگاه کم سوی بیرون فکنشان را به درون جلب میکردیم.شاید اگرهنگام برگزیدن مسئولین،تنها به آمدن این و رفتن آن نمی اندیشیدیم،وجدای ازکشیدن راهی برای سیرکردن چشم آزمندیمان،راهی برای نفس تنگی زمین زندگیمان خواستاربودیم،امروزشاهد بی صدای کورشدن چشم دخترزیبای شهرمان نبودیم.
ماراچه شده ؟
ماراچه شده که شگون و سوگ و گجستگی،زوایای زندگی پیرامونمان رافراگرفته و سایه تاریکش،آسمان دلمان راکدر و نابارور ساخته است.
اکنون مامی مانیم ومسئولینی که از مسئولیت،تنهاعنوان و مقامش را بازنجیر بی تدبیری به دوش ماو به نوش خود میگیرند.مسئولینی که کار مفیدشان،صدورآمار و ارقام از پشت میز ستون شده به دینشان و منش بی بینششان برای آمار پسندان است.چه می توان گفت به این قشرازشبه جانداران،جز پندی از بزرگی انسان منش؛
زنبور درشت بی مروت را گوی باری چوعسل نمی دهی نیش مزن
